وقتی استخوانهایم پوک شد
قلعه ی شنی آرزوهایم ناگهان فروریخت.
لحن آبی ذهنم،درآب شدن خانه ی شمعی
پرنده ای به نام آزادی را،چله نشست.
دخترآب،خرس عروسکی اش رادرخالی دستهای من
باحسرت درآغوش گرفت
به امیداینکه شاید
شاید،پشت بارانهای شمالی،تجلی کنم.
دخترآب
زاده ی قوم پاک آریا
زودزود،باشالیزارهای شمال سبزمیشوم
تادستهای حریصت،رویش همیشگی ام رالمس کند
ودرمردمک آبی نگاهم ،بخوانی که،چشمهایم همیشه برای توست.

