بهارکه پرستوهامی آیندمن کوچ میکنم.
مقصدمن شهرآرزوهای آبی ست.
بهارکه بیایدشکوفه هاناخواسته میشکفند
ومن باچمدانی پرازبرف به سوی خورشیدمیروم.
لحظه ی ناب دل کندن ازنداشته هایم
وخداحافظ ای داشته های من:
شالیزار
جنگل
دریا
ونیلوفر.
توراهم میبرم نیلوفر
اماآنجامرداب نیست.
آنجاآسمان هم دریایی ست.
بهارکه بیایدمن میروم ونارنجهابهاری میشوند.
میروم به جایی که هرقطره ی باران دریچه ای به دریاست.
آنجاهواآبی ست
خداآبی ست
وچشمهای من انعکاس دنیایی لبریزازآبی ست.
باران چقدربایدبباری تادریاشوم؟
چندهزاردرخت بایددرمن برویدتاجنگل شوم؟
روح سبزوساحلی من درمن نمیگنجد.
شبهاماسه هارادرآغوش میگیرم اماخوابم نمی گیرد.
کاش میدانستم چقدرخوب بودن نیازاست تاپروانه شدن.
شالیهارادروکردندوپاییزشد
امسال هم نیاموختم چگونه شالیزارشوم.
چقدربخشش نیازاست تاتکه ای ازخداشوم؟
آنقدرقالبم کوچک شده که ازخداشدن هم ارضانمیشوم.
اینجاجای من نیست
بالهایی برای پریدن میخواهم.

