این وبلاگ

به دلایل امنیتی

برای همیشه

 بسته شد./

امیدوارم مطالب وبلاگم تا به امروز

مورد توجه واقع شده باشد.

خداحافظ برای همیشه



۱۳۸۸/۱٠/۱٦ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | امین ربانی ازاد | نظرات ()

ترانه های بیداری ماآبستن آزادی ست.
جیره خورهای استبداددربرابرپنجره های فهم ما
خون برادرانمان وخواهرانمان رابه پشیزی میفروشند.
خواب آن لحظه ی خونین راکه برادرم زیرچرخهای دژخیمان له میشدچگونه تعبیرمیکنند!
آزادی خواه هرگزنمیمیرد.
خون برادرم زیرپاهای ظلم بذزآزادی کاشت.
آزادنیستیم
امابدانیدای خشک مذهبی های افراطی ماآزاده ایم
آزاده.
پدربزرگ خواب دیده است که کاخهای ستم
که مساجدمجلل
که دیوارهای بایدونباید
به زودی فرومیریزند.
لبخندبزن دیکتاتورگریه اش مانده
وبخواب دیکتاتورمابیداریم
واعدام کن دیکتاتوردوباره سبزمیشویم.
زنده بادانقلاب سبزایران
وزنده بادآزادی.



۱۳۸۸/۱٠/۱۱ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | امین ربانی ازاد | نظرات ()

بهارکه پرستوهامی آیندمن کوچ میکنم.
مقصدمن شهرآرزوهای آبی ست.
بهارکه بیایدشکوفه هاناخواسته میشکفند
ومن باچمدانی پرازبرف به سوی خورشیدمیروم.
لحظه ی ناب دل کندن ازنداشته هایم
وخداحافظ ای داشته های من:
شالیزار
جنگل
دریا
ونیلوفر.
توراهم میبرم نیلوفر
اماآنجامرداب نیست.
آنجاآسمان هم دریایی ست.
بهارکه بیایدمن میروم ونارنجهابهاری میشوند.
میروم به جایی که هرقطره ی باران دریچه ای به دریاست.
آنجاهواآبی ست
خداآبی ست
وچشمهای من انعکاس دنیایی لبریزازآبی ست.



۱۳۸۸/٩/۱٦ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | امین ربانی ازاد | نظرات ()

باران چقدربایدبباری تادریاشوم؟
چندهزاردرخت بایددرمن برویدتاجنگل شوم؟
روح سبزوساحلی من درمن نمیگنجد.
شبهاماسه هارادرآغوش میگیرم اماخوابم نمی گیرد.
کاش میدانستم چقدرخوب بودن نیازاست تاپروانه شدن.
شالیهارادروکردندوپاییزشد
امسال هم نیاموختم چگونه شالیزارشوم.
چقدربخشش نیازاست تاتکه ای ازخداشوم؟
آنقدرقالبم کوچک شده که ازخداشدن هم ارضانمیشوم.
اینجاجای من نیست
بالهایی برای پریدن میخواهم.



۱۳۸۸/٩/۳ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | امین ربانی ازاد | نظرات ()

بلوغ چشمهای آبی من دروکردن نفسهای تکه تکه ی توست
وقتی زیرآواراحساساتم بی اختیارمیلرزی.
انارقرمزنیازهای من مدتیست ترک خورده.
بوسه میخواهم بی مقدار.
جنون اندامت رادرنبودنت به برکه ی نیازهایم سپرده ام.
آن شب که خدابرجستگیهای صورتی رابربدنت میتراشید
بهشت لبریزازبهارنارنج بود.
خانه ی کاه پوش غریزه ام پرازنرگس شده.
آغوش بی حجاب میخواهم.
آری میوه ی ممنوعه ی من مدتیست بالغ شده.



۱۳۸۸/۸/۱٤ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | امین ربانی ازاد | نظرات ()

بارویای سقفی برای همه به باغهای کودکی ام سرمیخورم.
به کوچه باغ ودیوارگلی که باهمه ی کوتاهی مراازآن همه لبخندجداکرده.
سالهای گرم برفی زودآب شد.
پدربزرگ ازخاطرات کودکی میگفت وماحسرت میخوردیم.
ماازآن سالهای شیرین میگوییم وکودکانمان حسرت میخورند.
وقتی بچه بودم مادرم بوی بهارنارنج میدادوچقدرچشمهایش زیبابود.
آن روزهایک دنیافامیل داشتیم وحال دردهکده ام کسی مرانمیشناسد.
کاش هرگز بزرگ نمیشدم یادست کم آدمهابزرگ نمیشدند.
وقتی بچه بودم کسی به جهنم نمی رفت.
مادران همه ی آدمهارابه بهشت راه میدادند.
آنوقتهابااینکه کوچک بودم درخیابان گم نمیشدم
اماحالاگاهی وقتهاخودم راهم گم میکنم.
درزمانه ای که آتش رانمادکفرمیدانندبه پروانه شدن می اندیشم.
شایدپریدن دریچه ای باشدبه لبخند ی قدیمی.



۱۳۸۸/۸/۱٠ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | امین ربانی ازاد | نظرات ()
/>درشهرباران صداقت جاری ست.
همشهریهایم درجیبشان سادگی دارند.
درچشمهای آبی مابرای دروغ جایی نیست.
هنوزازمعجزه ی انگورمست میشویم
مستی راهی ست برای تنهاشدن باخدا.
سفیدرودازشوق هم آغوشی باران اشک درچشمهایش حلقه زده.
اینجادستهای مردم بوی نان میدهد.
هنوزازبرکت شالیزارخواهرانم عروس میشوندوکودکان راازشیرسیراب میکنند.
اینجادرختان هرگزنمیمیرند.
درشهرباران مال دنیاملاک سنجش نیست
هرکه فقیرترباشدغنی ترمیرود.
اینجاکبوترباکبوتر،بازبابازراکسی نمیفهمد.
شهرماهمیشه بارانی ست.



۱۳۸۸/۸/٤ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | امین ربانی ازاد | نظرات ()

چشمان سرخ خورشیدنشان ازدل من دارد.
غروب شدوخورشیدمیرودکه درگهواره اش بخوابد.
بخواب کودک چشم قرمز.
من بیدارم وستاره هاراتماشامیکنم.
گهواره ات راباعشق تکان میدهم وبه رویت رواندازی ازمه میکشم.
بااین همه غصه ازداشتن توشادم.
برایت ترانه ای قدیمی میخوانم تادرگهواره ات باآرامش خواب فرداراببینی.
تووارث ترانه های پدربزرگ هستی.
وقتی که خوابی شبانه های تاریکم راباماه قسمت میکنم.
آسوده بخواب کودک چشم قرمز
من تاصبح بیدارم.



۱۳۸۸/۸/٢ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | امین ربانی ازاد | نظرات ()