جملات عاشقانه ،شعرنو،نثرفارسی
مصیبتهای طوفان را دریارفته میفهمد
۱۳٩٠/٧/٢ :: ٥:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

ماهی را هوقت از آب بگیری ساعتی دیگر میمیرد.
تازه نیست گرفتن ماهی از دریا
نطفه ی شروع دوباره است که در کالبد ماهی میمیرد.
کاش پرنده ای از قفس آزاد کنیم.
با گرفتن هرماهی،پرنده ای در قفس میمیرد.
به شوق دریا،ازاتاقم تاساحل راشناکردم
امادریاشوقی برای آبهای آزاد نداشت.
بادستان کوچکم،قایق بزرگی ساخته ام
تاماهی قرمزهای تنگ بلور،دریارا خواب نبینند.
نوشته شده توسط امین آزاد


موضوع مطلب : ماهی تنگ بلور،نثر،امین آزاد
۱۳٩٠/٢/٧ :: ٦:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

 

دل آبی احساسم میگرفت هنگام غروب

اگرانتظارسپیده بیهوده بود



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٢/٥ :: ٧:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

سلامم رابرسان به دریاقاصدک .
دستی ازدل تنگم به سرشالیزاربکش.
قاصدک چشمانم راببربه لیلاکوه،کمی عطرچای بیاور.
چشمانم بی قرارباران است.
باران قهرکردونبارید
ابرنشدکه برموجهای کف وصدفهای ماسه ای سجده کنم.
قاصدک رازپنهانم رابه دخترک شمالی آهسته بگو.
بگوکه شاهزاده ی آبی چشم،اسب سفیدچوبی راروبه آسمان گرفته
وامیدبه رویش نیلوفرهای مرداب دارد.
قاصدک چشم جنگل پرندگان بی قفس رابه جای من ببوس وسلامم رابربام سبزلاهیجان رهاکن.
پرستوهاراه لانه راگم کرده اند.
دراندیشه ی پرستوهابودم که لانه ام گم شد.



موضوع مطلب : نثرنوشته شده توسط امین آزاد
۱۳۸٩/۳/٢۳ :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

سپیده ی من.امین آزاد

به چیدن گندمیهای تنت می آیم باآذرکهای بوسه.

شبی راباتوالوان خواهم کردتابیداری خیس دهکده.

ازلبخنده های شعرتوتاهجاهای چشم من پلی میبافم به رنگ نیلوفرهای آبی.

باسکوت توآبستن رضایت میشوم حتی اگرجواب نادانیهای عشقم خاموشی باشد.

ازتوسرودن سقف نداردهمچوچهاردیواری اتاق من.

تورادرقصه های مادربزرگ شنیده بودم.

دربیداری شکوفه های آلوچه خوابهایت رابارهامرورکرده ام

 وهمه راچشم بسته امتحان میدهم.

باغهای شفاف گیلاس بعدازبلوغ گردوها

دانه های توت راازچهره ی کوچه باغ برمیچینند

تاشیشه ی نازک آمدنت ترک برندارد.

به خودم قول داده ام که به یاسهای وحشی باغچه ات دست نزنم

تاهمیشه برای من بکربمانی.

رازخوابیدن باتورابه هیچ قاصدکی نخواهم گفت ازهراس بادهای سخن چین.

وقتی ازلمس زنانگیهای توفارغ میشوم

حس شعری کال رهایم نمیکند.

آخرتوهمچودریادرهیچ شعری جانمیشوی.

سپیده ی من بیاتاباآمدنت مرده شبهایم رازنده داری کنی.

مراهم درشعرهایت جاری کن

تاباهم پروازکنیم به ماورای خدا.



موضوع مطلب : نوشته شده توسط امین آزاد
۱۳۸٩/۳/۱٩ :: ٧:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

امین آزاد

پشت پنجره بادزندگی میکند.

گاهی وقتهازوزه کنان به درمیکوبد.

گاهی وقتهاقاصدکی راباخودمی آورد.

گاهی وقتهاگل سرخی راپرپرمیکند.

پشت پنجره بادگیسوهای بلنددخترک رابه میهمانی چشمهامیبرد.

پشت پنجره بادمیرودگاهی وقتهابه شالیزار سرمیزند.

پشت پنجره بیدهامجنون میشوند.

بادبادک بازیچه ی باد

اسیرشاخه های خشک

باحسرت به آبی چشمهای خدامینگرد.

بادمیرودگاهی آفتابی میشود.

میرودگاهی بارانی میشود.

بعضی وقتهاعشقی رامی آوردزودمیبرد.

بعضی ازشبهاملایم میشودازعطرشب بوها.

بعضی شبهادلگیرمیشود.

گاهی فراموش میکندپنجره ی مارادرآغوش بگیرد.

بادبرکت آسیابهامیشود.

بادخوشه های برنج رامیرقصاند.

پشت پنجره بادزندگی میکند.

پشت پنجره بادبه آزادی زندگی میکند.



موضوع مطلب :
۱۳۸٩/٢/۱٤ :: ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

من یک روستایی هستم.نثر.امین آزاد

ماه امشب عروس میشود.
نارنجزارهاپشت معبرسفیدروددیوانه میکنندشبگردهای بهاری را
تخت سنگ یادگاری هاامشب دلش برای تن نوشته هایش کوچک شده.
تن لخت شالیزارتشنه ی دل آوازهای دخترکان خواب شالیهاراچرت میزند.
غورباقه های آوازه خوان ترانه ای مبهم رازمزمه میکنند.
نسیم اردیبهشت که میان سبزینه های برگهاطنازی میکند
رازی دردل دارد.
من هم دربغچه ام رازی دارم.
ابرمهربان باریدوباغ چای پریچینهاراسبزکرد.
لیلاکوه لمسهای عشق ممنوعه راخوب به خاطردارد.
دلم میخواهدآنقدرقدبکشم تاخداراکه ازدیلمان هم بلندتراست لمس کنم.
ازمرگ تن نمیهراسم چون پروازمرغان هوایی رابارهادیده ام.
رویای خیس شبنم برتجلی نرگسهای مادربزرگ
تجسم جوانی پدرراروی پرده ای ازشکوفه های آلوچه نقاشی میکند.
سادگیهای روستا که باهیچ ثروتی تصاحب نمیشود.
نیلوفرونیلوفرکه درهیچ شعری جانمیشود.
دلم برای دریاوعطرماهیهاتنگ شده.
شهربرایم چیزبهتری نداشت.
من یک روستایی هستم.
ساده
ساده
ساده.



موضوع مطلب :
۱۳۸٩/٢/٩ :: ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

دغدغه های امروز.امین آزاد.شعرنو

روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز.

امروزهمان فردای دیروز.

برای فهمیدن من سوادنمیخواهد.

باسکوت هم میشودفهمید.

باسکوت...

میشوددیوارشب راشکافت.

مادرونگرانیهای تکراری.

مادروترس ازجهنم.

مادروپیشکشش بهشت.

پشت حریم شب بوها

زیربوته های توت فرنگی

پروانه ای بالغ میشود.

گوشه ی دنج حیاط شنی

میان اتفاق اقاقیا

سنجاقک نوررافهمید.

چه کسی ثروت راتقسیم کرد؟

چه کسی گفت خداانسانهارابرابرآفرید؟

دروغ گفت

               دروغ                      

                            دروغ.

برای فهمیدن من قاصدک کافیست.

شوق پروازگنجشکک

برای فهمیدن من شالیزاربس است

برای فهمیدن من باران کافیست.

ساده میگویم

ساده میخوابم

ساده عاشق میشوم.

روزی خواهم خندیدبه دغدغه های امروز.

روزی بعدازفردا. 



موضوع مطلب : نوشته شده توسط امین آزاد
۱۳۸٩/٢/۸ :: ٥:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

امین آزاد.شعرنو.آینه ی شعرکوران

آینه هستم درشهرکورها.

درجایی که روشندلان بینایند.

آبگینه ای که هرگزدروغ نمیگوید.

دراجتماعی که همه خاکستری میبینند

آبی نوشتن درشوره زارخواب دریامیشود.

نه بومی مانده

نه گنجشککی

نه حوض نقاشی.

بعدازپدرهیچکس مردنشد.

اگرشدمردنماند.

بانگاه کردن به دریاچه هرگزتشنگی نمیمیرد.

بادریاشدن

باباریدن

به یادسالهای کویرباش.

دستهایم خورشیدرافهمید.

گرم

                   گرم

                                     گرم.

فقط خورشیدشدن ارضایم میکند.

چیک

                 چیک

                              چیک

باران باران باران.

پشت معبرباغ

پشت پرچین شالیزار

پشت بیداری شبنم

به اندازه ی مامابودیم.

مااگرماباشیم

مااگرآدم باشیم

مااگرباهم باشیم

مارامیفهمیم.

مارامیفهمیم. 



موضوع مطلب : امین آزاد / آبی شمالی
۱۳۸٩/٢/٧ :: ٥:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

او که رفت بایدمیرفت.نوشته شده توسط امین آزاد

شیارهای لاجوردی ذهن

ودهکده ی کلبه های جنگلی.

براده  های زنگ زده ی خواب من درحنجره ی واژگون کاغذ.

رویای جنگل.

پل شیشه ای کودکانه به بلوغ ارغوانی پنجره.

ظهورچشمهای نیلی خدادرآمیزش آسمان ودریا.

حس شعری مبهم.

شاعری که شعرهایش درمن آبستن شد.

اوکه رفت بایدمیرفت.

آن که رفت پیش خدامقدس رفت.

آن که رفت سوی عشق تازه تربیهوده رفت.

لایق نبود.

آن که دل بست به دریای چشمهای من دل به سراب بست

وچه تشنه.

آن که رودخانه ی قلبم رافهمیددریایی شد.

شبهای آغشته به الکل.

آرامبخش.

مخدر.

اوکه رفت بایدمیرفت.

هرچندبیهوده.

هرچندهرز.

بایدمیرفت. 



موضوع مطلب : آبی شمالی / امین آزاد / شعرنو
۱۳۸٩/٢/٥ :: ۸:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

بهشت

شکوفه های آلوچه خبرازشبگردی وآغوش دریادارد.

زایش باران شمالی.

تماشای ستونهای بی رنگ ونازک باران ازشکاف سفالهای سقف شیروانی.

پچ پچ غوکهای سبزدرختی وآوازغورباقه های عاشق مرداب.

حس شعری که باشبنم ،چشمهایم راباسه حرف ع ش ق مرطوب میکند.

مسافر خیس شب مستی.

پل چوبی وکرمهای شبتاب میان بوته های تمشک.

معجزه ی انگوروآوازتاماورای خدا.

ماسه های آغشته به پولکهای رنگین کمان.

نیمه شب ساحلی آتشی روشن وعطرمحلی معشوقه.

خانه ی شنی.

کلبه ی جنگلی.

پرچین.

حصیر.

تن شرجی من.

خواهشهای نورازدریچه های سبزبرگ.

چکاوکهای همیشه عاشق.

من سرمست ازبهار.

بهارلبریزازجوانه.

خداسرخوش ازبهشت شمالی.

اینجاخواب دیدن هم مرطوب است.

باغ چای پرازحس شالیزار.

بهارنارنج میخواهدعروس شود.

میرزادرهجاهای جنگل جاریست.

اینجابهشت است.

بهشت. 



موضوع مطلب : امین آزاد / بهارگیلان / کوچصفهان
۱۳۸۸/٩/۱٦ :: ٧:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

بهارکه پرستوهامی آیندمن کوچ میکنم.
مقصدمن شهرآرزوهای آبی ست.
بهارکه بیایدشکوفه هاناخواسته میشکفند
ومن باچمدانی پرازبرف به سوی خورشیدمیروم.
لحظه ی ناب دل کندن ازنداشته هایم
وخداحافظ ای داشته های من:
شالیزار
جنگل
دریا
ونیلوفر.
توراهم میبرم نیلوفر
اماآنجامرداب نیست.
آنجاآسمان هم دریایی ست.
بهارکه بیایدمن میروم ونارنجهابهاری میشوند.
میروم به جایی که هرقطره ی باران دریچه ای به دریاست.
آنجاهواآبی ست
خداآبی ست
وچشمهای من انعکاس دنیایی لبریزازآبی ست.



موضوع مطلب : مقدمه ای برای رفتن
۱۳۸۸/٩/۳ :: ٩:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

باران چقدربایدبباری تادریاشوم؟
چندهزاردرخت بایددرمن برویدتاجنگل شوم؟
روح سبزوساحلی من درمن نمیگنجد.
شبهاماسه هارادرآغوش میگیرم اماخوابم نمی گیرد.
کاش میدانستم چقدرخوب بودن نیازاست تاپروانه شدن.
شالیهارادروکردندوپاییزشد
امسال هم نیاموختم چگونه شالیزارشوم.
چقدربخشش نیازاست تاتکه ای ازخداشوم؟
آنقدرقالبم کوچک شده که ازخداشدن هم ارضانمیشوم.
اینجاجای من نیست
بالهایی برای پریدن میخواهم.



موضوع مطلب : اینجاجای من نیست
۱۳۸۸/۸/۱٤ :: ٥:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

بلوغ چشمهای آبی من دروکردن نفسهای تکه تکه ی توست
وقتی زیرآواراحساساتم بی اختیارمیلرزی.
انارقرمزنیازهای من مدتیست ترک خورده.
بوسه میخواهم بی مقدار.
جنون اندامت رادرنبودنت به برکه ی نیازهایم سپرده ام.
آن شب که خدابرجستگیهای صورتی رابربدنت میتراشید
بهشت لبریزازبهارنارنج بود.
خانه ی کاه پوش غریزه ام پرازنرگس شده.
آغوش بی حجاب میخواهم.
آری میوه ی ممنوعه ی من مدتیست بالغ شده.



موضوع مطلب : میوه ی ممنوعه
۱۳۸۸/۸/۱٠ :: ۸:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد

بارویای سقفی برای همه به باغهای کودکی ام سرمیخورم.
به کوچه باغ ودیوارگلی که باهمه ی کوتاهی مراازآن همه لبخندجداکرده.
سالهای گرم برفی زودآب شد.
پدربزرگ ازخاطرات کودکی میگفت وماحسرت میخوردیم.
ماازآن سالهای شیرین میگوییم وکودکانمان حسرت میخورند.
وقتی بچه بودم مادرم بوی بهارنارنج میدادوچقدرچشمهایش زیبابود.
آن روزهایک دنیافامیل داشتیم وحال دردهکده ام کسی مرانمیشناسد.
کاش هرگز بزرگ نمیشدم یادست کم آدمهابزرگ نمیشدند.
وقتی بچه بودم کسی به جهنم نمی رفت.
مادران همه ی آدمهارابه بهشت راه میدادند.
آنوقتهابااینکه کوچک بودم درخیابان گم نمیشدم
اماحالاگاهی وقتهاخودم راهم گم میکنم.
درزمانه ای که آتش رانمادکفرمیدانندبه پروانه شدن می اندیشم.
شایدپریدن دریچه ای باشدبه لبخند ی قدیمی.



موضوع مطلب : سالهای کودکی
۱۳۸۸/۸/٤ :: ٩:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : امین آزاد
/>درشهرباران صداقت جاری ست.
همشهریهایم درجیبشان سادگی دارند.
درچشمهای آبی مابرای دروغ جایی نیست.
هنوزازمعجزه ی انگورمست میشویم
مستی راهی ست برای تنهاشدن باخدا.
سفیدرودازشوق هم آغوشی باران اشک درچشمهایش حلقه زده.
اینجادستهای مردم بوی نان میدهد.
هنوزازبرکت شالیزارخواهرانم عروس میشوندوکودکان راازشیرسیراب میکنند.
اینجادرختان هرگزنمیمیرند.
درشهرباران مال دنیاملاک سنجش نیست
هرکه فقیرترباشدغنی ترمیرود.
اینجاکبوترباکبوتر،بازبابازراکسی نمیفهمد.
شهرماهمیشه بارانی ست.



موضوع مطلب : شهرباران
درباره وبلاگ
امین آزاد

زاده ی دریای شمالم فرزندبی آلایش جنگل وشالیزار دردستهایم باران دارم سفیدرودرامینوشموشعرمیگویم ساده ساده ساده

صفحات وبلاگ
RSS Feed